قهرمان ميرزا عين السلطنه

7032

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

دوباره آمدن وليعهد در اين بين دو سه نفر آمدند نزديك ما پيش شيخ عبد الحسين خرازى ( يكى از متنفذين و زرنگهاى اصناف ) شروع كردند به حرف زدن . مىگفت به خدا دو مرتبه آوردمش جلوى ارسى نمىدانيد چه قشنگ بود . پرسيد چطور . گفت مردم خوب او را نديده بودند . گفتم من الان درست مىكنم ، اگر باز وليعهد را به شما نشان ندادم هيچم درست نيست . بلند شدم فرياد كردم والاحضرت را مىخواهيم زيارت كنيم . آنقدر گفتم گفتم تا والاحضرت دومرتبه آمد جلو و به ما سلام نظامى داد . خوب تماشايش كرديم . بعد تشريف برد . معلوم شد مراجعت مردم و آن زنده‌بادهاى دومى براى اين بود . چاله‌ميدانيها - باباها معتضد السلطنه برخاست و با اين دو سه نفر اظهار مهربانى كرد . بعد پرسيد من اسم شما را بايد بدانم . گفت نوكر شما مشهدى حسن ناخن‌سياه چاله‌ميدانى ، آن يكى گفت نوكر شما مشهدى جعفر چاله‌ميدانى . معتضد السلطنه سرى به احترام حركت داد و گفت خدمت شما مىرسم و زود رفتند . بعد معلوم شد هردو علاف و از آن سردسته و « بابا » هاى چاله ميدان مىباشند . مردم كنار درياچه‌ها و خيابانها و چمنها نشسته بودند دست و رو مىشستند ، وضو مىگرفتند . چپق و سيگار مىكشيدند . بعضيها عباى خود را پهن كرده نماز مىكردند در كمال آزادى و راحتى . مغرب ما بيرون آمديم ، بعضيها مىرفتند اما جمعى هم داخل مىشدند و هنوز در باغ مملو آدم بود . جلوى سر در شمس العماره توى ميدان به قدر پانصد نفر زن ايستاده بودند كه از اغلب مردمى كه بيرون مىآمدند حال و سراغ مىگرفتند و اظهار مسرت مىكردند . ما به جمعى كه جلوى مغازهء ارباب فريدون ايستاده بودند گفتيم والاحضرت يك‌روز هم از خانمها پذيرائى مىكند . يك‌مرتبه جيغ زده و گفتند اى چه خوب شد . ما هم به زيارت او مىرويم . بعد خنده كرديم و فهميدند شوخى نموديم . نمىدانم جريدهء فحاش « ستاره » جمعيت و احساسات امروز را هم مىنويسد فراش و باشماقچى ، مهتر و جلودار و بت‌پرستهاى دربار و مدرس و خالصىزاده بودند ، يا نمىتواند انكار كند توده و ملت حقيقى ايران بود . چنانچه روز تاريخى دوم حمل را نوشته بود .